ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
127
معجم البلدان ( فارسى )
مضوا لا يريدون الرّواح و غالهم * من الدّهر اسباب جرين على قدر و لو يستطيعون الرواح تروّحوا * معي ، و غدوا فى المصبحين على ظهر لعمرى لقد وارت و طمّت قبورهم * أكفّا شداد القبض بالأسل السّمر يذكّر نيهم كلّ خير رأيته * و شرّ ، فما أنفكّ منهم على ذكر « 1 » سليم بو عامر « 2 » به يكى از اين « حاضر » ها نسبت دارد . حافظ ابو القاسم دمشقى گويد : اين مرد از « حاضر » از بخشهاى حلب است . او بو بكر صديق را دريافت و از وى و از عمر و عثمان و عمار ياسر روايت كرد . او فتح دمشق را نيز دريافت . ثابت بن عجلان از وى روايت دارد . او از كسانى بود كه خالد بن وليد ايشان را در « حاضر حلب » اسير كرد . او گويد : چون به مدينه نزد بو بكر رسيديم مرا به مكتب گزارد و در آنجا آموزگار به من مىگفت « بنويس ميم » و چون درست نمىنوشتم مىگفت : آن را مانند چشم گاو بگردان . بندهء خدا مؤلف اين كتاب گويد : قنسرين و بخشهاى آن به روزگار عمر گشوده شد و خالد به بخشهاى حلب جز به روزگار عمر راه نيافت . آمدن او از عراق به شام به روزگار بو بكر نيز از راه « سماوهء كلب » بود كه گويند در آن سفر از « تدمر » و « حاضر » « حاضر طئ » بگذشت و اين مرد در آن زمان به باديه رفته بود و در آنجا چنين تصادف كرد « 3 » و خدا داناتر است . « حاضر طى » نيز از روزگار كهن بعد از جنگ فساد « 4 » منزلگاه « طئ » شده بود . هنگامى كه بو عبيده در « جبلين » فرود آمد برخى از ايشان مسلمان شده و برخى ديگر با پرداخت گزيت آشتى كردند و پس از مدتى كه گذشت مسلمان شدند و اندكى نيز نامسلمان ماندند . حاضرة [ ض ر ] با افزايش هاء : ديهى است در « اجأ » داراى نخلستان و خرما بن . حاضرة نيز نام مركز خورهء « جيان » از كارگزارىهاى اندلس است كه آن را « اوربه » نيز گويند . حاضرة نيز شهركى در كارگزارى جزيرة الخضراء در اندلس است . حاطب [ ط ] نام راهى است ميان مدينه و خيبر . واقدى آن را در كتاب خود به هنگام جنگ خيبر ياد كرده است و داستان آن در واژهء « مرحب » ياد شده است . [ 187 ] حاطمه [ ط م ] به معنى خرد كننده : يكى از نامهاى مكه است و از آنش بدين نام خواندند كه هركس را كه بدانجا اهانت كند خرد خواهد كرد . حافد [ ف ] دژى در صنعاى يمن از « حازه » قبيله بنى شهاب است . حافر [ ف ] ديهى است ميان « بالس » و حلب . دير حافر بدان نسبت يافته است كه در آنجاست . راعى چنين مىسرايد : أمن آل و سنى آخر الليل زائر * و وادي العوير دوننا و السّواجر تخطّت إلينا ركن هيف و حافر * طروقا و أنّى منك هيف و حافر « 5 » كه هر يك از اينها نام جايگاهى نزديك به يكديگر در شام است . حاكه [ ك ] هموزن جمع حائك : نام درهاى است در سرزمين عذره كه جنگى در آن رخ داده است . حال با لام پايانين : نام شهرى در يمن در سرزمين أزد است كه سپس از آن قبيله بارق و يشكر - كه شاخهاى از آن قبيله است - گرديد . بو منهال عيينة پسر منهال گويد : هنگامى كه اسلام پيروز شد قبيلهء يشكر زودتر اسلام آورده و قبيلهء بارق كه برادران ايشانند دست نگاه داشته بودند . و نام يشكر « والان » بود . در كتار « ردّة » است كه « حال » از مخلافهاى طائف باشد . ريشهء حال در لغت « پرندهء سياه » است و معنىهاى ديگر نيز دارد . حاله [ ل ] يكى حال ياد شده پيش از اين :
--> ( 1 ) . خدا سيراب كند گورهائى را كه در « حاضر قنسرين » پشت سر گذاردم . ايشان به راهى كه نمىخواستند كشانده شدند و فريب روزگار را كه با قضا و قدر پيوند داشت خوردند . اگر مىتوانستند با من مىآمدند و زنده مىماندند اكنون گورهاى ايشان نيز كور شده است . هر نيكوئى و بدى ، مرا به ياد ايشان مىاندازد . . . . ( 2 ) . ش . ش 1227 از تهذيب 4 : 167 . ( 3 ) . گويا ياقوت از داستان به مكتب مدينه رفتن سليم مشكوك است . ( 4 ) . براى آگاهى از حرب الفساد رجوع شود به لغتنامهء دهخدا . ( 5 ) . آيا در پايان شب از « آل و سنى » كسى براى ديدار ما مىآيد ؟ در حالى كه « درهء عوير » و « سواجر » ميان ما فاصله است . « هيف » و « حافر » به ما در رفتار تجاوز كردهاند تو با « هيف » و « حافر » چه مىتوانى بكنى . اين دو بيت در چ ع 3 : 748 : 23 - 749 : 1 نيز هست .